
من و آن سیه دلی را ، که به بنده ها جفا کردنه که آن خدای رحمان که همو به ما نگاه کردخودم...
ادامه مطلب
بی ستون گشت بسی خسته و سرگردان پس از آن تیشه زنی ها که بر وی بزد فرهاد او چنین دید که عالم همه سرتا پا عشق است او چنین دید که انسان ها همه سان انسانند او ندانست که روزی برسد در پس آن که نه حکاکی عشق بر دل او ره ساز است عشق به یکباره دگر درگون شد و بگوید از تیشه ، که بتنها شکند قند هزاران دل عشاق را عشق منسوخ شد و رخت بربست آدمی نیز به یکباره عوض شد نظرش او نه عشق و نه فرهاد و نه شیرین و ندید بیستون محو تماشای دغل کاران شد بیستون هست ولی با دلی بشکسته ز جور دگران که فقط نامی برند از مهر و صفا آن هم بدروغ ...
ادامه مطلب
گفتم بجز درمان دل ، وان درد بی پایان دلدر مهر تو با پای دل ، گیرم زکات نای دل از خودومه...
ادامه مطلب
ترکانه رو با بیدلان خندان چو بوی اختران پیمانه ای اندر جهان ، گرما گشای برتران ":از خودم"...
ادامه مطلب
اندر دل بیوفا غم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد مولوی...
ادامه مطلب