لیلی کمی آرام باش ، مجنون تو آفاق باش ی دم به زلف کودکی ، اشکت چو سیل دام باش
دیدم یکی فرخنده ای ، با یاد آن مهر قدر آرام و آرام می گریخت ، از نغمه هایش شاد باشد
گویند روزی یک سگی ، برگرفته بر دندان استخوان در بیشه زار در سرما و گرما بی امان
پرسیدمش ای بز زبان ، این اسخوان ما را چه سود با چشمهای نیمه باز ، ننداخت آن یک استخوان
گفتا اگر در این زمان ، در این مکان من بر نگیرم همچنان ، این استخوان یا تکه نان
گو با من بی زبان ، پس من چه گیرم در دهان مجنون کمی نالان شد ، آسایشش بی طاب شد
قدری از پوست استخوان ، از خود بکند او ناگهان بگذاشت آن را در بغچه ای ، بگذاشت کنار بی زبان
لیلا دلش آرام شد ، مجنون او آگاه شد ترسش بریخت او ناگهان ، مجنون دوباره شاد باش
ما را در سایت راز سر به مهر... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 154