یکی پرسید ازآن گم کرده فرزند
کـه ای روشن گهـر پیر خردمند
زمصرش بـوی پیراهن شنیدی
چـرا در چـاه کنعـانـش نـدیـدی
بگفت احوال ما برق جهانست
دمـی پیدا و دیگـر دم نهـانست
گهی بـر طارم اعلی نشینیم
گهی برپشت پای خود نبینیم
اگـر درویش درحـالی بماندی
سر دست ازدوعالم برفشاندی
برچسب:
نویسنده: کیان احمدپور