نامه امد ولی دیده برفت ، دل آشوبگرم خسته و سرگشته برفت نامه خوش بو و بسی رایحه وار ، لیک شامه نبود ، شامه برفت گفته بودم که جوان می شوم و بر گردم ، هر چه بگذشت تنم خسته و نالان برفت کاش آن نامه رسان بی نوا ، نامه را زودتر می داد برفت رفتم از راه به بی راهه همی ، بی راه و همه راه یکی گشت و برفت نامه در طاقچه ام می ماند ، تا که روزی که روم او نیز برفت