آمدم از کوچه تاریک و تنگ ، لب به خنده ، چشمهایم خیس و تر
گفته بودی یک زمانی مر مرا ، وعده کن دیدار را تازه ز سر
تو نمی دانستیم کز من نمانده هیچ قرار
چون قراری را بخواهم بر پا کنم تنها و مست
سالها رفت و من همواره یاد آن قرار بی قرار
راه ان کو را گرفتم ز اضطرار
هر طرف چشمم بدید ، تو در میان
چون که دستم به سویت پر کشیدی هر زمان
جز هوای سرد و زهر و آلود درد ، چیز دیگر نبود میان آن مکان
بغض کردم ، غریبانه ز درد
پیش خود گفتم که یاد کوچه و آن رهگز
عاشق نادیده و غایب از نظر ، خیر باشد ، خیر باشد و سرانجام کار ، من بماند ، کوچه تاریک و تنگ
ما را در سایت راز سر به مهر... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 127