خرید بک لینک

ما زنده به نور کبریاییم بیگانه و سخت آشناییم

نفس است چو گرگ لیک در سر بر یوسف مصر برفزاییم

مه توبه کند ز خویش بینی گر ما رخ خود به مه نماییم

درسوزد پر و بال خورشید چون ما پر و بال برگشاییم

این هیکل آدم است روپوش ما قبله جمله سجدههاییم

آن دم بنگر مبین تو آدم تا جانت به لطف دررباییم

ابلیس نظر جدا جدا داشت پنداشت که ما ز حق جداییم

شمس تبریز خود بهانهست ماییم به حسن لطف ماییم

با خلق بگو برای روپوش کو شاه کریم و ما گداییم

ما را چه ز شاهی و گدایی شادیم که شاه را سزاییم

محویم به حسن شمس تبری در محو نه او بود نه ماییم


برچسب: مولوی, نویسنده: کیان احمدپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 8:12

صفحه بندی