ما زنده به نور کبریاییم بیگانه و سخت آشناییم
نفس است چو گرگ لیک در سر بر یوسف مصر برفزاییم
مه توبه کند ز خویش بینی گر ما رخ خود به مه نماییم
درسوزد پر و بال خورشید چون ما پر و بال برگشاییم
این هیکل آدم است روپوش ما قبله جمله سجدههاییم
آن دم بنگر مبین تو آدم تا جانت به لطف دررباییم
ابلیس نظر جدا جدا داشت پنداشت که ما ز حق جداییم
شمس تبریز خود بهانهست ماییم به حسن لطف ماییم
با خلق بگو برای روپوش کو شاه کریم و ما گداییم
ما را چه ز شاهی و گدایی شادیم که شاه را سزاییم
محویم به حسن شمس تبری در محو نه او بود نه ماییم
ما را در سایت راز سر به مهر... دنبال میکنید
برچسب: مولوی, نویسنده: بازدید: 152